آخرین ارسال های تالار گفتمان
بازدید : 188 مرتبه
تاریخ : شنبه 5 مهر 1393

چند وقت پیش دوستم مطلب جالبی خوند که به نظرم اومد خوبه تو وبلاگم بگذارم.

 

اعتماد به خدا

روزی یک کوهنورد می خواست به تنهایی به قلّه ای صعود کند. او صبح زود آماده شد و راه افتاد. شب که شد او به نزدیکی قلّه رسید.در همان حال برف شدیدی هم می بارید.او ناگهان سُر خورد و سقوط  کرد.همین طور که داشت پایین و پایین تر می رفت،ناگهان طنابش کشیده شده و روی هوا معلّق ماند.او که چاره ای نداشت داد زد :«خدایا کمکم کن!»

ناگهان صدایی آمد:«آیا تو درخواست کمک کردی؟»

-بله

-آیا به من اعتماد می کنی؟

-بله

-پس طنابت را پاره کن.

کوهنورد با تعجّب گفت:«می خواهی مرا به کشتن بدهی؟من این کار را نمی کنم.»و همان طور ماند.

فردا مأموران نجات مرد را پیدا کردند.او از سرما یخ زده بود.در حالی که تنها یک متر از زمین فاصله داشت و از طنابی آویزان بود!



لینک ثابت
موضوع : بدون موضوع - بدون موضوع
ارسال توسط pajuhesh80

نظرات


هیچ نظری برای این مطلب وجود ندارد !

ارسال نظر

نظر شما :

برای افزایش امنیت لطفا کدی را که در تصویر زیر می بینید در کادر وارد کنید :
CAPTCHA Image   Reload Image
Enter Code*:


نظر سنجی
نظرتون درباره این سایت چیه؟

عالی
خوب
متوسط
بد

مشاهده نتایج نظر سنجی


مطالب اخیر

اسلایدر

دانلود فیلم